تبليغاتX
ورود ممنوع!

ورود ممنوع!

سر سپرده به اغوش خاک!

شبی بی حوصله رفتی ،

 دعا کردم که برگردی.

 خدارا تا سحرآن شب ، صدام کردم که برگردی

کنارپیچک زردوخاموش باغچه ماندم

تمام لحظه ها یم را ، فنا کردم که برگردی

من ازآواز پاییزی شدم دلگیر

ومی دانم چه بیهوده دلم را ، مبتلا کردم که برگردی!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:45 توسط تنها! |

با طلوع اولین شعاع نور بر پهنه ی آبی رنگ اقیانوس ،هر لبخند به هزارن مروارید سپید تبدیل شد و این شروع زندگی مروارید های سپید بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:42 توسط خسته! |

در خسوف و کسوف بگاه بی تابم ،در افق های نگاه عاشقی ام تنها ساحل وجود تو...
مرهمی است شکستگی کشتی طوفان زده ام ،بر طلاطم دریای مواج زندگی ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:38 توسط خسته! |

: يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نيامد چي؟

 گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...

گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار

 - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........

تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:2 توسط تنها! |

توبه مي کنم ديگر کسي را دوست نداشته باشم !

حتي به قيمت سنگ شدن توبه مي کنم.

 ديگر براي کسي اشک نريزم!

 حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود.

 چشمانم را مي بندم... توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم و براي هميشه و به کوير تنهايي سلام مي کنم ! ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:55 توسط تنها! |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                    بین من و عشق تو فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

                    گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

                    تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت

                    جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت وپناهت به سلامت

                    بگذار بسوزد دل من مسأله ای نیست

 

                                                                           «از مریم حیدرزاده»

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:36 توسط افسرده! |

کاش در دهکده عشق فراوانی بود          توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم          مختر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب          روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد          قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم          رنگرفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر ازمعجزه و الهامست          کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران          غافل از ان دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها          دل، پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه نیما میشد          وبه یادش همه شب، ماه چراغانی بود         

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا          نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

گاش چشمانپر از پرسش مردم کمتر          غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ماشبی ازاین شبهابود          غرق هر چیز که میخواهی ومیدانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم          راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

                                                                             «از مریم حیدرزاده»

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:34 توسط افسرده! |

عشق، خیس شدن دودلدار زیر باران نیست؛

عشق این است که من چترم را روی دلدارم بگیرم

و او نبیند و هرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشد.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:32 توسط افسرده! |

عشق را در چشمانت ریختم و رفتم

از دور، شاهد سوختنش بودم

و خود نیز اشکها پیاپی و بی قرار سرازیر میشدند،

از گونه های سرخ شده.

حرارت اتش دیگر تمام شد.

اثری از انها در چشمانت نیافتم.

همه خاکستر شدند و در تسمتن غروب، محو.

شعله اش اخرین نفسها را زد و مرد.

عشق سوخت از اتش، بی جهت؛ نه از اتش چشمانت.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:30 توسط افسرده! |

بارالها...برای همسایه ای که نان مارا ربود نان، برای آنانی که قلب مارا شکستند مهربانی، برای کسانی که روح مارا آزردند بخشش، و برای خویشتن خوش آگاهی و عشق، می طلبم.  (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:32 توسط خسته! |